کتاب قصه ها پره از یکی بود یکی نبود
اما چرا حرف دروغ از یاد آدم می ره زود
یه نقطه یسیاه که آخره قصه می مونه
کاش که یکی پیدا بشه آخر و اول بخونه
صدام نکن مسافرم همین روزا می خوام برم
با کوله باره خاطره تو جاده ها همسفرم
نگو که برگرد و نرونگو ازم جدا نشو
به جز یه کوه فاصله چی مونده بین من و تو
یه روز گلای باغچمون به خاطر تو وا می شد
پیرهن بارون با نگات از تن ابر جدا می شد
یه روزی بود که قلب من به خاطر تو می تپید
خودت نبودی اما باز صدات و از دور می شنید
هر چی که بود مال تو بود شروع شب طلوع روز
حتی یه پنجره واسه دیدن لحظه تا هنوز
شکر خدا باز واسه من یه هنجره مونده و بس
یه هنجره پر از صدا صدای خاموش نفس
همین روزا می خوام برم با کوله بار خاطره
مننباشم کی اسمتو ها بکنه رو پنجره
فریبا وکیلی


پاسخ با نقل قول

